

ساعت حدوداً 2-3 بعد از ظهر بود . یادم است که مامان و بابا هم به خواب عمیقی رفته بودند (البته معمولاً بابا بعد از ظهرها نمی خوابید و این خود اتفاق عجیبی بود). اون زمان من 8 ساله بودم. مجتبی با من(میثم) و مهدی و علی خیلی بازی کرد همگی خوشحال بودیم اما ناگهان ساکش را برداشت و گفت بچه ها دارم می رم خداحافظ . از او پرسیدم که کجا می رود ....اما ..... جواب نداد و رفت.
...|
|
این وبلاگ در بیست و یکم خرداد 1387 در بیسمین سالگرد شهادت مجتبی به همت دوستان شهید راه اندازی گردید
|