شهید مجتبی اسدی
یادگارها خاطره ها عکسها و نوشته های مجتبی

   

مرا کیفیت چشم تو کافیست

...


آخرین روز

ساعت حدوداً 2-3 بعد از ظهر بود . یادم است که مامان و بابا هم به خواب عمیقی رفته بودند (البته معمولاً بابا بعد از ظهرها نمی خوابید و این خود اتفاق عجیبی بود). اون زمان من 8 ساله بودم. مجتبی با من(میثم) و مهدی و علی خیلی بازی کرد همگی خوشحال بودیم اما ناگهان ساکش را برداشت و گفت بچه ها دارم می رم خداحافظ . از او پرسیدم که کجا می رود ....اما .....  جواب نداد و رفت.

...


من همان دم که وضو ساختم از چشمه عشق چار تکبیر زدم یکسره بر هر چه که هست

این وبلاگ در بیست و یکم خرداد 1387 در بیسمین سالگرد شهادت مجتبی به همت دوستان شهید راه اندازی گردید

 

 

 

 

 

...